Friday, February 3, 2012

عشق ومحبت : خـواهـم ورقـي نـوشـتـن از عـشــق آسـان نـتـوان گـذشـتـن از عـشـــق عـشـق اسـت طــريــق آشـــنايـــي دل يـافـت زعـشـق روشنــــايــــي


عشق ومحبت :
خـواهـم ورقـي نـوشـتـن از عـشــق
آسـان نـتـوان گـذشـتـن از عـشـــق
عـشـق اسـت طــريــق آشـــنايـــي
دل يـافـت زعـشـق روشنــــايــــي
                                            ( ابن عصارشيرازي )
سينة آدمي كانون عشق به جمال اعلي است عشق حب ذات اقدس در قلب انسان است و بر صوفيست تا خويش را در جمال محبوب محو سازد وانديشه غير او را  از خود بزدايد.
يعني عاشق فقير ومعشوق مستغني، عاشق بنده ومعشوق مولاست، عاشق در نياز و معشوق به كرسي جلال و عظمت بي نيازي تكيه زده است. شيخ سعدالدين انصاري در اين زمينه ميگويد:
گـر عـاشـقي و صـادق با درد طلب خو كن
معشوق چوبي پرواست پس ناله چه كار آيد          
در رة عشق قدم گذاشتن از خود گذشتن است، راهيست نهايت پرخم و پيچ كه طي كردن آن سبب اثبات دعواي عاشق است . چون معشوق را عاشق زياد است لذا استقامت وپايمردي دركار است تا از ميان اينهمه عاشق توجه محبوب را به سوي خود جلب نمايي واز آتش سوزندة هجر وفراق نجات يافته وبه وصل نایل گردي. عباس مهرين مينگارد: همين عشق است كه فكر هندي، شرقي ، غربي را دريك نقطه جمع كرده و آرزوي رسيدن به چشمة اصلي را دارند، هر قطره تشنة درياست بدين لحاظ هركدام با پروبال عشق به پرواز آمده و مسير خويش را به سوي حقيقت مي پيمايد.([1])
در حـريم عشق نتـوان زد دم از گفت وشنود
زانكه انجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
                                                                  (حافظ)
محترم داكتر قاسم غني اظهار داشته كه علم و عقل قادر به جواب دادن حقيقت نيستند و تنها با شور و شوق عشق ميتوان اين مسير را پيمود و عقل مزاحم را كنارزد.([2])
بيت:
عشـق كارعـقـل را تمـام كـند    آنچه اندر عقل نه گنجدآن كند
عـقـل و علـمش ميبـرد ز ابتـدا  عـشـق هـمـرايـش كـند تـا انتها
عـشق آمـد مـونـس درد نـهـان    ميبـرد آنسو كـه نـايـد بـر زبـان
***
سـر عــشـق حـق نـگنـجــــد در كتـاب
جــز كـه انـدر لـوح دل ايـن نـقش ياب
                                 ( شيخ سعدالدين انصاري )([3])
آنچه كه تسليت روح را فراهم كرده ميتواند، دنياي تصوف و عرفان است كه نه ميشود براي آن حدود تعيين كرد.
يك علت پيشرفت تصوف در اين نهفته است كه با قلب و احساس كار دارد، نه با عقل ومنطق. صوفي با پرو بال شور وشوق ونيروي عشق مراحل تصوفي را طي ميكند چون مذهب صوفي عشق و ماية او ذوق وكلامش لطيف است، لذا نغمات تصوفي همچو موسيقي خوش و دلكش است .
عشق دنياي آرزو هاي صوفي و فنا اش در ذات خداوند عزو جل است كه سبب بقاي جاويداني وي ميگردد:
جـمـلـه عـشـق است وعـاشـق پـرده يـي
زنـده مـعشـوق است وعـاشـق مـرده يـي
عشق ومحبت يگانه راهيست كه صوفي براي مجاهدت وفاني شدن انتخاب نموده است.([4])
همين عشق بود كه دامنگير منصور حلاج شد و در نتيجه به سال 309هـ  او را به دار، کشیدند د. از اينرو سرور دهقان شاعر وصوفي معاصر در مورد عشق از احتياط كار گرفته و سروده است:
مـن نميـدانـم كـجا اين عشـق يـارم مـيكـشد
راســت راگـر بـگـويـم ســوي دارم مـيكـشد
دكتور ناصر الدين، عصر و زمان مولانا را به تصوف عشق تعبير كرده وباورمند است كه مولوي با پذيرش عشق، تصوف را از زهد خشك وانزوا گري رهايي بخشيد، از زاويه خانقاه وارد اجتماع ساخت و تصوف را به  وسيلة عشق، روح تازه بخشيد.
زمزمة عشق وسيله شمس ومولانا از خانقاه بيرون شد وبه ترميم دلها پرداخت. نويسندة مذكور تصوف عشق مولانا را به تصوف مردم گرا و عرفان اجتماعي تعبير كرده است كه از موج زهد، پرهيز وخود گرايي رسته ومردم را به سوي عشق دعوت ميكند .
مولانا علت رقص وسماع را ترك زهد و خود گرايي ميداند زيرا كه وي متكي به عشق است. تصوف عشق استوار به عمل است نه به گفتار.
عشق ايثار يك جانبه نيست، يك طرف مهر ورز وطرف دگر مهر جو قرار دارد.
اگر چه پيروان تصوف عشق، نزد زاهدان، فيلسوفان فقها ومدرسان مراجعه كرده اند، اما زود دريافته اند كه مرهم دل مجروح شان عشق ورزيدن است، زيرا عشق به حرارت و دلگرمي نيازمند است نه به سخنان دلسرد كننده، در عشق شور، هيجان وشاديست كه با يأس و هراس پيكار ميكند و اعتقاد به عشق دلير كننده است كه همه ترس ها را نابود ميسازد.([5]):
هـر چـه پـاليـديـم عـلـم عـشق در دفتـر نبـود
بـود هر علـمـي زعـلـم عشـق بـهتـر تـر نبـود
                                                      ( سرور دهقان )
در الهامات قادریه حضرت غوث الاعظم(رح) آمده است: «عاشقان با تجليات روح مشغول اند. يعني قلب خود را از محبت بيگانه خالي ميدارند. ايشان همه مشتاق جمال پروردگار(ج) بوده وهر زمان به شوق و ذوق یار مصروف اند »([6]) و باز فرمود: «طریق عارفان در قلب و طریق عاشقان در روح است»([7]) یعنی هر گاه روح تصفيه شد وبه سوي خداوند(ج) صعود كرد وبه آن پايه ترقي يافت از اين دنياي خاكي رهايي مي يابد و شخصيت خود را به حقيقت فنا ميسازد، وفنا في الله ميشود. خلاصه اينكه عاشق را زنده گيست كه اورا خوف مرگ نيست:
     نـه مـيـگويم دگر اي عـشـق بي پـروا چها كـردي
                        به جانم هر چه كردي خوب كردي خوشنما كردي
     شـكـستـي در وجـود مـن بـت پنـدار و خـود بـيني
                         بـه اوج اگـهـي بـا عـجـز خـويـشـم آشـنـا كـردي
                                                               ( حيدري وجودي)


[1] - پروفیسور عباس مهرین شوشتری، تصوف، ترجمه مهرداد مهرین، تهران: انوش معرفت، 1333هـ.ش. ص 33.
[2] - داکتر قاسم ، بخش در تصوف، تهران: چاپخانه مجلس، 1331هـ ش. ص 7- 3.
[3] - شیخ سعدالدین انصاری، دیوان شورش عشق به اهتمام نثار احمد نوری، تاج محل کمپنی، صفحه.
[4] - مافی شاذی، روضة الر یاضین، صفحه 281 مراجعه شود در مورد درجات مختلف که راجع به  محبت شده است.
[5] - دکتور ناصر الدین صاحب الزمان خط سوم، تهران: مطبوعات عطایی چاپخانه حیدری، سال 1368هـ ش، ص ص 320- 400.
[6] - سید مختار ناقص، الهامات قادریه ، ص 14 طبع نه شده.
[7] - همانجا صفحه 14. 

چند تعريف از تصوف: مؤلفين معاصر و مستشرقين غربي تعريف هاي از تصوف نموده اند نظريات اكثر شان متكي به همان توضيحاتي است كه صوفي بزرگ غزنه هجويري در كشف المحجوب، يا شيخ عطار در تذكرة الاوليا وسهر وردي در كتاب عوارف المعارف كرده است، لذا به چند تعريف از بزرگان تصوف اكتفأ مينمايم:


چند تعريف از تصوف:
مؤلفين معاصر و مستشرقين غربي تعريف هاي از تصوف نموده اند نظريات اكثر شان متكي به همان توضيحاتي است كه صوفي بزرگ غزنه هجويري در كشف المحجوب، يا شيخ عطار در تذكرة الاوليا وسهر وردي در كتاب عوارف المعارف كرده است، لذا به چند تعريف از بزرگان تصوف اكتفأ مينمايم:
از ذوالنون مصري پرسيدند كه صوفيان چه كساني اند ؟ گفت: «گرفتن حقايق وگفتن به دقايق ونوميد شدن از آنچه است در دست خلايق»([1]) درجاي دگر گويد «صوفي آن باشد كه صاحب حال بوده خوي فقيري داشته وخاموش باشد وهر چه گويد گفتارش حقيقتاً اظهار حال وي باشد».([2]) گولد تسهير آلماني تعريف هايي از تصوف راجمع آوري نموده وبرگزيده است، از جمله تصوف اندك خوردن است و با خداي آرام گرفتن واز خلق گريختن.
تصوف نامي است سه معني را ،يكي آنكه معرفتش نور وَرَع نه گيرد ودر عالم باطن چيزي نه گويد كه نقض ظاهر كتاب بود وكرامات اورا بدان دارد كه مردم را باز دارد از محارم.
تصوف : صبر كردن است در تحت امر ونهي .
تصوف : برق سوزنده ونشستن است در حضرت الله تعالي بيغم.([3]) تصوف كوتاهي امل است و مداومت برعمل([4]).
بلخي دراينمورد سروده است:
بلـخيـا حسن امـل سهـو است بي رنـج عـمل
حاصل بي تخم ومحنت را چسان اميدداشت


[1] - شیخ فرید الدین عطار تذکر الاولیأ پشاور: چاپ خانه اسلامی.
[2] - همانجا،
[3] - گولد تسهیر المانی،. صفحات 86- 87.
[4] -همانجا، ص 87. 

فقر: فقر به فتح فا در لغت درويشي، ناداري تهيدستي و تنگدستي را گويد . در اصطلاح تصوف راه و روشی را گویند كه سالك همه نعمات دنيا را ناديده گرفته و به خاطركسب رضأ خدا از همه خواست هاي نفساني گذشته و در هر دوجهان او را گزيده اند در همه حال شكر گزار هستند تا بدنيوسيله به مقصود نهايي كه وصال معشوق است دستياب شوند .


فقر:
فقر به فتح فا در لغت درويشي، ناداري تهيدستي و تنگدستي را گويد .
در اصطلاح تصوف راه و روشی را گویند كه سالك همه نعمات دنيا را ناديده گرفته و به خاطركسب رضأ خدا از همه خواست هاي نفساني گذشته و در هر دوجهان او را گزيده اند در همه حال شكر گزار هستند تا بدنيوسيله به مقصود نهايي كه وصال معشوق است دستياب شوند .
در الهامات قادريه آمده است كه فقيربه سه نوع است:
1- فقر دنيوي: كه سبب آن نداشتن وسايل مادي ميباشد .
2- فقر اخروي: عبادت راستین است از دل براي كسب رضاي خدا و اجراي امر خداوند جل وجلاله بدون در نظر داشت اجرو ثواب ، فقط خاص از براي خدا غرض شكر گزاری  ارزانی نعمات خداوند كه برای بنده عنایت كرده است.
3- فقر معنوي : از خود وهستي و خواست هاي خود گذشتن وبه وجود حقيقي پيوستن است كه اين مقام در نزد متصوفين (فنافي الله) نام دارد. در فقر معنوي كشف، كرامات و امثال خوارق ديده ميشود كه اين همه از ايجابات مقام فنافي الله است.([1])
در كتاب فوق مذكور است: هدف از فقيران اشخاصي نيست كه از مال دنيا چيزي نداشته باشند، البته مقصد از فقيرهمانا فقراي حقيقي است كه غير حق از هر چيز ديگر فاني گرديده اند.
نويسنده از قول حضرت غوث الاعظم دستگير مينگارد، كه به اصحاب وپيروان خود هدايت داده است که اگر وصلت خداي عز وجل را ميخواهيد فقر را اختيار كنيدوبعد از فقر، فقر الفقر را نيز طي كنيد چون فقر تمام شد آنوقت خدا(ج) را دريابيد. درجاي دگر ميفرمايد كه : به اخذ دعاي فقرا بكوشيد وتوجه ايشان را به خود جلب نمائيد زيرا ايشان محبوبان الله(ج) ميباشند وخداوند محبوب ايشان است.
در اينجا مراد فقراي معنوي ميباشد نه فقراي ظاهري كه از ماديات چيزي ندارند. حضرت رسالت پناه محمد مصطفي(ص) فرموده است: «الفقر فخري» فقر فخري من است البته مقصد همان فقر معنوي است كه از اين دنياي دون به جز قايق فقر دگركشتي نجات نيست.
حضرت شيخ عبدالقادر(رح) راجع به فقر چنين ارشاد فرموده اند: «دنيا چون دريايي ژرف است واز اين درياي مخوف جز به صفينۀ فقر ديگرراه عبور نيست وهمه وسايل ديگر سبب هلاكت گردد. بدون هراس اگر گذشتن خواهي به مركب فاقه سوار بشو زيرا در قطع اين منزل غير از اين مركب چارۀ نيست.»([2])
ابوالعباس مهرين به نقل از اللمع في التصوف در مورد فقر نگاشته كه فقر به سه نوع است:
1- فقر كسيكه مال ندارد ولي در جستجوي آن هم نمي باشد .
2- فقر كسيكه مال ندارد ولي هر چه به اوداده شود رد نميكند .
3- فقر كسيكه مال ندارد ودر موقع احتياج شديد از دوستان كمك واستمداد مي طلبد وسوال ميكند.([3])
در اينجا مقصود ما همان فقر اولي ميباشد كه بر همه خواسته هاي دنيايي پشت نموده و هرگز در فكر به دست آوردن متاع دنیا نيست اما تعدادي از فقرا هستند كه غرض كسب رضاي خدا(ج)فقر را برگزيده به هيچ وجه سوال نميكنند. وغير خدا از كسي امداد نه ميطلبند وهر گاهيكه با ايشان كمك صورت بگيرد، رد نميكنند و معتقد اند كه بدون سوال كردن امداد نمودن كرم است. بنابر این اصل کرم را می پذیرند و  رد نمیکنند، در غير آن صابر هستند و به خاطر وصال محبوب در خانقاه ها مصروف خدمت ميباشند؛ حافظ در اين باره سروده است:
     روزگاري شد كه در ميخانه خدمت ميكنـم   
                                   در لـبـاس فـقـر كـار اهـل دولـت مـيـكـنـم
     تا كه اندردام وصل آرم تـذروي خوش خرام
                                    در كـمـيـنم انـتظـار وقـت وفرصت ميكنم
     واعـظ مـا بـوي حق نشنيد بشنو كاين سخن
                                   در حضورش نيز ميـگويم نـه غيبت مـيكـنم
فقر سومي متشكل از كساني است كه فقر شان اختياري نبوده از روي ناچاريست كه ميتوان در مورد شان اصطلاح نادار، غريب وگدا را به كار برد، اين بخش با وجود كوشش زياد چيزي از ماديات دنيا به دست نياورده اند، در حاليكه آرزوي به دست آوردن نعمات دنيا را دارند. در صورتيكه فشار تنگدستي و ناچاري بالاي شان سايه افگند از دوستان و آقارب استمداد ميجويند هرگاه كمك و امداد از دست دوستان و آقارب بر نیايد سوال ميكنند و از اين طريق نفقۀ خویش را  به دست ميآورند .واژه فقر در ادبيات دري باز تاب يافته که طور نمونه چند بيت از اين اطصلاح انتخاب و ارايه گرديده است:
سـلـطنـتم اگـر رسـد بـر در كــس نـمـیروم
سليي فقر ميـخـورم منـت شـاه نـمـيـكـشـم
                                                        ( سروردهقان)
خـاكـسـاري فـقـيـران فـرسلـطـانـي بــــود
هر قدم در اين زمين تاج كيان گم كرده ام
*  * *
طـالب فـقري بيـا و پـند دهـقان راپذير
دستگير ديگران شو تا شوندت دستگير


[1] - اثر سید مختار نابی الهامات قادریه ، 1356هـ.
[2] - الهامات قادریه، طبع نه شده، 1356هـ.
[3] -  زهد و تصوف تهران: کانون معرفت 1333 هـ، ص 20. 

درويش: درويش در لغت به معناي تهيدست، بينوا، بي بضاعت، قلندر، گوشه نشين وكسيكه به اندك مايه از مال قناعت كند. اين كلمة فارسي معناي گدا و دوره گرد را نيز افاده ميكند. بعد از آنكه مبادي تصوف در اسلام نفوذ ظاهري ومعنوي پيدا نمود يكتعداد از سالكان طريقت تحت رهنمايي وارشادپيران طريقت روش عزلت وگوشه گيري را در پيش گرفتند در خلوت خانه ها وخانقاه ها برادروار باهمديگر زنده گي ميكردند به افكار، اداب وروش روحاني خود سرگرم ميبودند.


2- درويش:
درويش در لغت به معناي تهيدست، بينوا، بي بضاعت، قلندر، گوشه نشين وكسيكه به اندك مايه از مال قناعت كند. اين كلمة فارسي معناي گدا و دوره گرد را نيز افاده ميكند.
بعد از آنكه مبادي تصوف در اسلام نفوذ ظاهري ومعنوي پيدا نمود يكتعداد از سالكان طريقت تحت رهنمايي وارشادپيران طريقت روش عزلت وگوشه گيري را در پيش گرفتند در خلوت خانه ها وخانقاه ها برادروار باهمديگر زنده گي ميكردند به افكار، اداب وروش روحاني خود سرگرم ميبودند.
بعضي از سالكان طريقت همچو راهبان نصارا طريق سير و سياحت را در پيش گرفتند، زنده گی را به سفر و جهانگردي به سر ميبردند. با گرفتن زكات وخيرات امرار حيات ميكردند اين جماعت را (درويش) نام نهادند درويشان را خانه ومسكن نبود هميشه كشكو لي براي سوال در دست داشتند اما بسياري افراد اين گروه،گدايي را حرام ميشمردند باكار وزحمت نفقه وروزي حلال به دست مي آوردند.
درويشان غالباً حركات وسكنات پرشور وپر حرارت را براي حصول وصال، مستانه ادا مينمودند و از اين جهت مورد توجه خاص وعام قرار ميگرفتند . بيت مولانا در اين مورد صدق ميكند.
در شــهــرمـست ايــم تـا جـمـلـه اهـل شـهـر
دانـنـد كـيـن زهـي زگـدايـان كـوي نـيـــست
در ادبيات دري برخي شعرا از ايشان انتقاد كرده اند و شماری هم در مورد آنها با ادب وحرمت سخن گفته اند.
شيخ سعدي از معتقدان اين جماعت است فرموده كه درويش حقيقي را از صورت ظاهري آن نه ميتوان شناخت در باب دوم گلستان تحت عنوان اخلاق درويشان مينويسد: «طريق درويشان ذكر است و شكر، خدمت وطاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توكل و تسليم و تحمل هر كه بدين صفت ها موصوف است به حقيقت درويش است اگر چه در قباست. اما هرزه گرد بي نماز، هوا پرست، كه روز را به شب آرد در بند شهوت وشب ها به روز آرند در خواب غفلت، بخورد هرچه در ميان آيد وبگويد هرچه در زبان آيد، رند است هرچه در عباست.»([1]) از گفته حضرت سعدي(ع) بر مي آيد كه درويشي تنها به پوشيدن كند و موهاي ژوليده وكشكول نيست بل درويش را عمل در كار است درويشي باز داشتن نفس از هوا وهوس ولذايد دنيايي به منظور قرب حضرت حق تعالي است.
پس از قرن ششم هجري چند گروه از درويشان دوره گرد با صفا، پدیدار شد که هرجمع را خانقاه و لنگري بود. رسوم هر فرقه  در وجد وسماع مخصوص، كه قديمتر از همه در طريقة قادريه بودند. آن فرقه را شيخ عبدالقادر گيلاني(ع) به سال (1166 1076 م) در بغداد تاسيس نمود. ديري نگذشت كه اين دايره وسعت يافت از شرق تا جزيره جاوه و از غرب تا الجزيره انتشار يافت.
تشكيلات درويشان شباهت بسيار به سازمان راهبان وگدايان «فرانسيسكان» در اروپا دارد درويشان مانند آنها افراد عادي را درجمع خود ميپذيرند  روزانه به كار وكسب وشغل خويش مصروف ميشوند در اوقات معين به خصوص شب ها در خانقاه هاي مربوطه تحت ارشاد پير خويش به عبادت مي پردازند .
هر دسته از درويشان را علامات ونشانه هاي خاص است، ايشان به پير خود ارادت زياد دارند پيشوا ومرشد خويش را اوليأ الله ميدانند و او را ستايش ميكنند. عدة از درويشان با رقص و سماع جذ به وشوق، عبادات شاقه، شب زنده داري ها به گريه وزاري پرداخته ومراحل سلوك را طي ميكنند.([2])
«از جعفر صادق پرسيدند كه درويش صابر فاضل تر بود يا توانگر شاكر؟فرمود درويش صابر كه توانگر را دل باكيسه بود و درويش را با خدا يتعالي».([3])
غالب درويشان درگمنامي وناشناسي در اجتماع زنده گي مي كنند و حیات را به عبادت ورياضت مي گذرانند كمتر خود را به مردم معرفي ميدارند ميكوشند تا از چشمان مردم بركنار ودور باشند واگر گزندي برايشان برسد تحمل ميكنند.
                گــرگـزنـدت رسـد تـحـمــل كــن
                                     كـه بـعـفـو از گـنــاه پـاك شـــــوي
           اي بـــرادرچـو خـاك خـواهـي شــد
                            خاك شو پيش از آن كه خاك شوي
                                                                          ( سعدي)
گروهي از درويشان را ملامتيه مي گويند رفتار درويش ملامتيه با مردم عادي جامعه مغایرت دارد بيشتر به اعمالي دست ميزنند كه مورد سر زنش و انتقاد قرار بگيرند و سر زنش مردم سبب خرسندی ايشان ميگردد. ملامتيه ها ميخواهند درظاهر چنان وانمود سازند كه مردمان بي پروا و بي بند و باري هستند تا مورد ملامت مردم قرار گيرند، رفتار ايشان شباهت هایی با طايفه «كلبيها cynosures»([4]) دارد.
طور مثال: لباس را با مشروبات الكولي بد بو ميسازند تا مردم فكر كنند كه معتاد ودايم الخمر هستند. تحقير افراد جامعه را سبب تهذيب نفس ميدانند، به قضاوت و داوري مردم اهميت قایل نيستند. آنچه در مورد شان از خوب و زشت صحبت شود متأثر نمي شوند، به اين باور اند كه با چنين روش ميشود جلو خواسته هاي نفس را گرفت، و هوا وهوس را از خود دور ساخت، و فارغ از درد سر در اجتماعي با خاطر آرام و آسوده به رياضت پرداخت وبه مراتب عالي راه يافت. درويشان ملامتيه آنچنانيكه در ظاهر عمل ميكنند. در خفا دور از انظار مردم علاوه بر پنج وقت نماز، نوافل وعبادات را انجام ميدهند و شب ها را در رياضت و عبادت سحر مينمايند. در باطن همه امر ونهي را بالاي خويش تطبيق و رعايت ميكنند.
در اينجا هدف ما از درويشان ظاهري كه گدايي را پيشة خود ساخته به آسايش، تن پروري وتنبلي عادت نموده و درويشي را وسيلة رزق و بيكاري خود ساخته اند ومردم را فريب ميدهند نيست، بل مقصد درويش حقيقي ميباشد. که زنده گی صوفیانه دارند و در محبت و عشق خداوند(ج) صادق میباشند و به منظور کسب رضای معشوق به ریاضت میپردازند.([5])
تــوبنـدگي چـو گـدايـان بـه شرط مـزد مـكن
كـه خـواجـه خـود روش بـنـده پـروري دانــد
                                                                     (حافظ)

بندة فرمانم كه امر است از خدا    تـا گـدا بـاشـم گـدا بـاشـم گـدا
در گـدايـي لـفـظ نـادر نـادرم    جز طـريـق خـرگـدايـان نـسپــرم
تاشوم غرق مـذلت مـن تـمـام        تاسقط ها بشنوم از خاص و عـام
در شعر فوق ديده ميشود كه درويشان گدايي را غرض مذلت كشيدن و شنيدن سخن هاي بيهوده ونيشخند هاي مردم به منظور تهذيب هواي نفس به رضايت تمام انتخاب كرده اند تا بدين وسيله از اسرار جهان آگاه شوند. درجاي دگر حضرت حافظ(رح) ميفرمايد:
گـدا چــرا نـزنــد لاف سلـطـنـت امــــروز
كه خيمه ساية ابر است و بزمگـه لب كشت
درويش ومقام درويش در ادبيات دري باز تاب گسترده دارد كه به طور نمونه چند بيت را به نظاره ميگيريم:
از بـيـشـة درويـشـان اي شــه بـه ادب بـگـذر
كرد هر كه زماننگي چـون سكـه زنـام افـتـاد
              * * *                
درويش كه اسرار جهـان مـي بخـشد
                                             هـرد م ملـكي به رايگان مي بـخـشـد
     درويش كسي نيست كه نان مي طلبد
                                              درويش كسي بود كه جان مي بخشد
     بـيـرون زتــن و روان درويـش اســـت    
                                          برتر ز زمـيـن و آسـمان درويـش است
     مقـصـود خـدا نـبـود بـس خـلـق خـدا    
                                          مقصود خدا از اين جهان درويش است


[1] - شیخ مصلح الدین بن عبدالله، گلستان، نسخه تصحیح شده، کیومر کیوان، انشتارات جرس، تابستان 29 باب دوم، ص 93.
[2] - علی اصغر حکمت اسلام از نظر دانشمندان غرب، تهران: چاپخانه دانشگاه 1340هـ ، صفحه 185 تا 1382.
[3] - شیخ فرید الدین عطار تذکره الاولیا، پشاور: کتابخانه اسلامی بازار قصه خوانی، ص  13 ،.
[4] - موسس کلبيها (cynosures) که باملامتیه تشبیبه شده اند یکی از پیرووان و شاگردان سقراط موسوم به انتيس تینس (antsithens ) است این شخص غایت وجود را فضیلت در ترک خواهشات جسمانی و روحانی میدانست علت تسمیه آن به کلیبها این است که گفتگو های انتيس تینس در شهر اتن به جای واقع میشد که این محل شهر را سک سفید (                 ) میخواندند پیروان این سلک از ادب رسوم و معاشرت و لوازم زنده گی متمدن دست برداشتند و حالت طبیعی را شیوه خود وحدودی را که مردم در زنده گی اجتماعی بران مقید است ترک کردن گولد تسهیرالمانی در کتاب زهد و تصوف و در مورد فرد کاملی این جماعت که دیوجانس (Diogenes) نام داشت نگاشته است كه یکروز سکندر کبیر در حالیکه بالای سر او ایستاده و سایه اش بروی افتیده بود فرمود: که جانوس از من چیزی بخواه او گفت سایۀ خود را از سرم کم کن تا نورخو رشید بر من بتابد.
[5] -  زهد و تصوف ص ص 13- 15. 

۱- زاهد : زاهـد از شوق تو در صومعه مدهوش عارف شده ازعشق تودرميكده بيباك زهد، تقوا و پرهيز را گويد و زاهد در لغت به معناي پارسا و پرهيزگار و به اصطلاح كسيكه دنيا را مرزعۀ براي آخرت گويد و به عبادت خداوند(ج) مشغول گردد.



۱- زاهد :
زاهـد از شوق تو در صومعه مدهوش
عارف شده ازعشق تودرميكده بيباك
زهد، تقوا و پرهيز را گويد و زاهد در لغت به معناي پارسا و پرهيزگار و به اصطلاح كسيكه دنيا را مرزعۀ براي آخرت گويد و به عبادت خداوند(ج) مشغول گردد.
زهدان مؤمنان سخي اند كه او امر الهى و شريعت محمدى را كاملاً رعايت ميكنند . ايشان پرهيزگارانی اند كه مطابق به شريعت، راه تقوا را در پيش گرفته وميكوشند تحت همين لوا به نزد خداوند جل و جلاله، قرب و منزلت حاصل كنند. ورضاي خداوند(ج) را كسب نمايند.آنها از او امر يزدان اطاعت و از منكرات دوري ميجويند. در الهامات قادريه راجع به زاهدان نوشته كه: «طريق زاهدان در نفس وطريق عارفان در قلب و طريق عاشقان در روح است.»([1])  حسن بصري ميفرمايد «زاهد آنست كه زهدش حق را بود نه وصول خود را به بهشت»([2]) روي اين اصل زهد زاهد بايد ازبراي كسب رضا خدا باشد، نه به منظور اجرومزد آخرت.گولد تسهير الماني در كتب زهد وتصوف تعريف هايي زير را از زهد ارایه نموده است:
۱- زاهد، آن باشد كه هيچ نيابد دلش شاد باشد و به صبر راضي باشد تا بميرد .
۲- اصل زاهد راضي بودن است ازحق تعالي به هرچه كند، سزاوارترين خلق به رضای خدا يتعالي اهل معرفت اند.
۳- زاهد،آن باشد كه دنيا را فراموش و آخرت را به ياد نياورد .
4- زهد سه نوع است نخست ترك حرام كند و اين زهد عوام است. دوم ترك افزوني از حلال زهد خاص است. سوم ترك هر آنچه كه تو را از حق مشغول كند زهد عارفان است.
پس اول زهد اعتماد است برخدا(ج) و ميانة ان صبر و آخر آن اخلاص است.
5- روي آوردن بنده گان به خداوند (ج) زهد است.
6- هر كه مدح وذم پيش او يكسان باشد او زاهد است.
7- زاهد آن است كه دنيا را به چشم زوال نگردتا در چشم اوحقير شود ودل به آساني از دنيا بركند.
8- زهد حقير داشتن دنيا، دوستي وحب دنيا را از دل دور كردن است.
9- زُهد آنست كه جز خداي متعال هيچ چيز وهيچ سببي بر او پادشاه نگردد.
10- زهد سه حرف است: (زا، ها، دال) كه زا به معناي ترك زينت، ها، ترك هوا و دال ترك دنيا.([3]) پس زهد ترك زينت هوا و دنيا ميباشد.
از تعريف هاي فوق برمي آيد كه زهد ترك حب دنيا بوده؛ وخود را از قيدآن آزاد كردن است.
زاهدين به فناي عالم، روزقيامت، محاسبه اعمال، جنت، دوزخ و غيره اعتقاد كامل دارند، لذا ذكر در نزد زهاد مقام والا و ارجمند دارد. زاهدان افزون بر نماز پنجگانه به نماز هاي نفلي، تلاوت قرآنكريم، ذكر وغيره مداومت ميكنند وميكوشند تا با شريعت آراسته باشند . يكي از فضيلت زاهدان استفاده از وقت بوده و به زمان حال ارزش قايل هستند. چون ديروز گذشته و منتظر فردا نمي مانند زيرا گذشته گذشت فردا، نا معلوم و مرگ در كمين است. پس اعتماد و توكل به خدا(ج) زادة وقت در زمان حال است و اگر به آينده نظر كند متوجه به غير از وقتي باشد كه در آن واقع است ومتوكل نيست.([4])
عباس مهرين مينويسد: «دوري جستن از دنيا و چيز هاييكه لذت دنيایي دارد عاليترين مرحلۀ زهد است. به اين معنا علاوه براينكه شخص چيزي را مالك نباشد آرزوي تملك و سايل دنيوي را نداشته باشد به لذايذ دينايي به چشم حقارت نگاه كند.)([5])
زاهدان راه وصول قرب به خدا(ج) تطبيق احكام قرآني را بالاي خود واجب ميدانند وخويش را مكلف به اجراي او امر ميدانند. آنها در مقابل مردم احساس مسؤوليت ميكنند در مساجد محافل و مجالس به تبليغ احكام شرعي و اسلامي مي پردازند و مردم را به اطاعت از اوامر الهي دعوت ميكنند. لباس تميز و پاك ميپوشند و نماز با جماعت را دوست دارند.
اگر چه صوفيه از بين همين زهاد برخاسته اند و پيشوايان خويش زاهدان صدر اسلام را معرفي ميدارند. مگر يك رشته مبادي عرفاني و عقلي را به وجود آورده و مكتب جديد فلسفي را در اسلام گشوده اند كه باعث بروز بعضي اختلافات ميان صوفي و زاهد شده است تا جاییکه همديگر را مورد سر زنش و انتقاد قرار ميدهند.
صوفيان زاهدان را مردم رياكار و سجاده نشين ميگويند و اظهار ميدارند كه خدا را از براي كسب جنت وحور مي پرستند نه اينكه خدا را از براي خدايي اش، طور مثال در اين بيت اختلاف شان به وضاحت ديده ميشود:
كـي بــه منـزل بـرسـد قـــافـــلـة زهـــد وريـــا
              تــارنــد قـــدح بـگـرفــت زاهــد زمـقـام افتـاد
                                                           ***      ( سرور دهقان )
چـه بـه بـركنم كـه بـرارم نـفسي زخـرقة زاهـدي
            چه گنه كنم كه فزون شود زثواب توبه فروشي ام
برخی زاهدان از هياهوي صوفيان، حلقه هاي خانقاه وذكر جهر شان انتقاد نموده و همچو اعمال را خلاف شرع ميدانند حضرت حافظ از انتقاد اين زاهدان چنين شكوه کرده است:

عـيـب رنـدان مـكن اي زاهـد پـاكـيزه سـرشت
              كــه گـنـاه ديـگـران بـرتـو نـخـواهــد نــوشت
زاهدان وابسته به پير، مرشد نستند بهترين وعاليترين رهنماي خود قرآن و شريعت محمدي راميدانند. ليكن صوفيان خود را عاشقان پاك و دلباخته گان محبوب دانسته وخويش را دوستان خدا ميشمارند اين اختلاف نظر ها در ادبيات دري نيز انعكاس يافته، گهي صوفي از زاهد وگاه زاهد از صوفي و عملكرد هاي آن انتقاد کرده اند. سيد اسماعيل شهيد بلخي در بارة اختلاف شيخ وصوفي سروده است:
     اختلاف شيخ و صوفي علت و اماندگيست
                                  پاي همت بسته، ميگويند اين تقدير ماست
     شاهد بزم همه در مسجد وميخانه اوست
                              وصف اويك حسن مطلق مابقي تعبير ماست
انعکاس واژة زاهد در چند بيت از شعراي فارسي:
جـــان درتــنـم از شــوق تـوچــون زاهــد بيمـار
             دل دربـرم از عشـق تـوچـون بسمـل صـد چـاك
***
الا اي زاهــــــــدان ديــن ! دل بـيـمــار بـنـمـايـي
            هــمـه مـستـيـد در مـستـي يـكي هـشـيـار بنمـايـي
                                                                              (شيخ عطار)
گـه هـمـدم مـي گـشـتـيـم كـه مـحـرم زاهــد
ايــــابـه چـه رنـگـيـم گـراز خــويـش بـرايـم
                                                  (سرور دهقان 33)
فــارغ از تــوبـه و زهــد و ورع تــقـوايــم
زانـكه من مصلحت خويش در آن مي بينم


[1] - سید مختار ناقل ، الهامات قادریه، ترجمه پروفیسور عبدالشکور رشاد 1359 ش . صفحه 8 ، طبع نه شده است.
[2] - شیخ فرید الله مختار، تذکرة الاولیا پشاور، چاپ خانه اسلامی ، ص 26،
[3] - گولد تسهیر المانی، زهد و تصنوف در اسلام،  ص 2.
[4] - گولد تسهیر المانی، زهد و تصوف در اسلام، ص2.
[5] - پروفیسور عباس محمد شوشتری،متصوف، صفحه 30.